تبليغاتX
چهارمضراب - عارف قزويني (قسمت دوم)






عارف قزويني (قسمت دوم) 

عارف قزوینیعارف در جایی دیگر از خاطرات سفر به تهران می گوید: "تا آن وقت تهران ندیده بودم که ای کاش هیچ وقت نمی دیدم. از آن به بعد در واقع تهرانی شدم. گمان می کنم این مسافرت در سال هزار و سیصد و شانزده بود. بعد از چند روز توقف در تهران صدورالممالک (همسفر عارف به تهران) چون با اغلب درباری هایی که از تبریز با مظفرالدین شاه به تهران آمده بودند ارتباط کلی داشت، شبی که از ایشان یعنی از درباریها دعوت کرده بود، به من هم فرمود که آن شب را به منزل ایشان بروم و من چون این اولین مجلسی بود که بایستی اشخاص مهم این مملکت را ببینم با اینکه خیلی برای من دیدن چنین مجلسی زحمت داشت، ناچار بودم از اینکه فرمایش ایشان را قبول کنم. حسب الامر اطاعت کردم و به منزل صدر رفتم. در آنجا اشخاص مهمی حضور داشتند، از جمله امیر بهادر سلطان علیخان که آن وقت وزیر دربار بود، شاهزاده موثق الدوله که پسرش داماد مظفرالدین شاه بود و خانسالاری را هم که در آن وقت کار مهمی بود به پسرش واگذار کرده بود. از آنجایی که کار موسیقی در ایران به واسطه نادانی و جهالت راهنمایان نادان و عوام فریب به منتهی درجه افتضاح رسیده بود هیچ وقت میل نداشتم به داشتن این صفت مفتضح معرفی شوم، ولی بدبختانه برخلاف میل خود معرفی شدم. آن شب هم از شبهای تاریخی خواندن من محسوب می شد. وقتی کع شروع به خواندن کردم شاید تا یک ساعت از احدی نفس بیرون نیامد، همین طور مات و مبهوت همچون مجسمه گوش بودند. قفل سکوت وقتی شکست که من ساکت ماندم. آن وقت همگی به حرف آمدند و همه حرفها در تعریف من بود. اول کسی که به سخن آمد موثق الدوله بود. اول حرفی هم که زد این بود که شیخ باید از این به بعد با من باشد. حتی هر چه کردم شب به منزل رفته صبح شرفیابی حاصل کنم قبول نفرمودند. فرمودند شب را همین جا باشد صبح به اتفاق به دربار برویم!"

عارف ماجرای آشنایی خود با درویش خان را چنین بیان می کند که : "درویش خان تار زن معروف را هم ندیده بودم چون با هر جمعیت و جرگه ای آمیزش نمی کردم. درویش هم در خدمت شعاع السلطنه پسر مظفرالدین شاه بود. شعاع السلطنه هم فارس را تیول داشت و سلطنت کوچکی، ولی از سلطنت پدرش مقتدرتر تشکیل داده بود. اغلب درویش در رکاب او بود تا اینکه از دست ظلم و استبداد او، به جان آمده در یکی از سفارتخانه ها متحصن شده و خود را از خدمت شعاع السلطنه خارج کرد. این همان اوقاتی بود که خود را به این زحمت از چنگ شعاع السلطنه راحت کرده بود. ورود بی نظم و ترتیب آقایان تا غروب خاتمه پیدا کرد و نزدیک غروب وقت سخن سرایی و زمینه سازی فراهم آمد.

اغلب آقایان اسم من را شنیده بودند ولی از دور، درویش از همه جا بی خبر، خودی کوک کرد و برای اینکه ساز خود را هم کوک کرده باشد، دستش برای گوشمالی به گوشه تار رفت. من چون هیچ وقت از خود معرفی به خواندن نکرده و نمی خواستم به اسم خواننده معرفی شده باشم به همین جهت کسی هم قدرت اینکه به من تکلیف خواندن کند نداشت.

درویش بنا به عادتی که در ساز زدن داشت چشم ها را روی هم گذاشته، از آواز بوسلیک که مقدمه شور است داخل دستگاه شور نشده بود که من دیدم حقیقتاً:

این شور که در سر است ما را

روزی برود که سر نباشد

شور کله من یکدفعه عنان متانت و سنگینی را از دست من گرفت. زمام گسیخته بنا کردم به خواندن. مستمعین زن و مرد با یک حالت بهت و سکوتی هوش را تبدیل به گوش کرده بودند..."

عارف در انتهای خاطرات خود چنین می نویسد: "در مدت بیست روز در منتها درجه کسالت و ناخوشی بودم، اینها در کردستان به نظرم آمد و تا این مساعدت که تا بیست و نهم شهر رمضان 1341 است از خوشی دنیا، خود را محروم و از همه چیز صرف نظر کردم. خواب خوش نکرده، آب راحت از گلوی من پایین نرفت. در این مدت آخر هم فقط به واسطه طرفداری سید ضیاء به سزای خود رسیده و الان پشیمانم که چرا من هم مانند سایرین نباشم که راحت زندگانی کنم و از آن می ترسم که در آخر زندگانی از دست این مردم کارم به انتحار بکشد. اگر توانستم، در عریضه خود شرح بدبختی های خود را خواهم نوشت، در صورتی که حالت قلم روی کاغذ گذاشتن را از کثرت پریشانی ندارم."

اشکم از سر، گذشت در غم هجر

یکی از سرگذشت من این است

عارف در سرودن غزلیات نیز طبعی قوی و بیانی رسا داشت تا آنجا که خود می نویسد: "باری هجده سال قبل شبی در خانه مرحوم حاجی نائب الصدر سرایی به من گفته شد: "عارف من از عرفان تو تاکنون چیزی نفهمیدم، امروز بیتی شنیدم، اگر راست می گویی آن را غزل کن." آن شعر این بود:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزل

خدا نگاه تو را با کس آشنا نکند

قبل از شام بود که امیر این امر را داد و تا موقع خواب غزل را تمام کرده، صبح برابش خواندم. گفت منتظر بودم این غزل را از شیخ بشنوم و فقط ایرادی که کرد در مقطع آن بود.

دلم زکف سر زلف تو را رها نکند

دل از کمند تو وارستگی خدا نکند

اگر چه خون مرا بیگناه ریخت و لیک

کسی مطالبه از یار خون بها نکند

هر آنکه از کف معشوق جام می گیرد

نظر به جانب جام حهان نما نکند

بسوخت سینه ندیدم اثر از آه سحر

زمن گذشت کسی بعد از این دعا نکند

به بلبلان چمن از زبان من گویید

به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند

تو بوسه ده که منت جان نثار خواهم کرد

کسی معامله بهتر از این دو تا نکند

بگفتمش که دلت جای عارفست بگفت

کسی به دیر شهان بوریا نکند"

ترانه ملی عارف در شب 28 ذیحجه 1333 در تهران، تیاتر باقراف در یک کنسرت که از اولین کنسرتهای ایرانی محسوب می شود خوانده است. می توان گفت، بنای کنسرت را در تهران عارف و بعد درویش خان نهادند.

دور نیست که این در سفر عارف به استانبول فعلیت پیدا نموده باشد. در افتتاح نمایش، عارف این غزل مهیج خود را که در آن بدبختی مملکت، بیچارگی ملت، بی کفایتی دولت و از طرف دیگر فتنه روس و انگلیس را در ایران نشان می دهد در ابوعطا خوانده است:

لباس مرگ بر اندام عالمی زیبا

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

بیار باده که تا راه نیستی گیرم

من آزموده ام آخر بقای من به فناست

چه شد که مجلس شوری نمی کند معلوم

که خانه، خانه غیر است یا که خانه ماست

خراب مملکت از دست دزد خانگی است

زدست غیر چه نالیم هر چه هست از ماست

اگر پرده بیفتد زکار می بینی

عارف و عامی در میان رسواست

و اما از آنجایی که عارف را به عنوان تصنیف سرای ملی می شناسند در این قسمت تصنیف های عارف که حتی الامکان دارای تاریخ باشند را از زبان خودش می آوریم:

تصنیف اول را تقریباً در هیجده سالگی، قبل از آمدنم به تهران گفته ام (1315). این تصنیف در رشت به عشق یک ارمنی زاده گفته شده است:

دیدم صمنی سرو قدی روی چو ماهی

الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی...

تصنیف دوم: (شور)، اولین تصنیف که بعد از مرحوم شیدا در تهران در ورود فاتحین ملت به تهران (1326) ساخته ام:

ای امان از فراقت امان

مُردم از اشتیاقت امان

از که گیرم سراغت امان

(امان امان امان امان)

 

     تصنیف «ای آمان» از عارف قزوینی :با صدای شهرام ناظری . مقدمه و تنظیم از فرامرز پایور

      نت تصنیف «ای آمان» (از کتاب ردیف آوازی و تصنیفهای قدیمی به روایت استاد دوامی)

 

عارف قزوینیتصنیف سوم: (افشاری)، در همان اوان ساخته شده:

نمیدانم چه در پیمانه کردی (جانم)

تو لیلی وش مرا دیوانه کردی جانم (جانم، دیوانه کردی الخ)

تصنیف چهارم: (افشاری)، در گرگانه رود طالش (1327):

نکنم اگر چاره دل هر جایی را

نتوانم و تن ندهم رسوایی را

تصنیف پنجم: (سه گاه)، برای دختر ناصر الدین شاه که افتخار السلطنه نام داشت:

افتخار همه آفاق و منظور منی

شمع جمع عشاق به هر انجمنی

تصنیف ششم:

تو ای تاج، تاج سر خسروانی

شد از چشم مست تو بی پا جهانی

تصنیف هفتم: (دشتی)، در دوره دوم مجلس تهران ساخته شده است:

هنگام می و فصل گل و گشت (جانم گشت و خدا گشت و ...) چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و (جانم زاغ و خدا زاغ و ...) زغن شد

 

     تصنیف «از خون جونان وطن» از عارف قزوینی :با صدای محمدرضا شجریان . مقدمه و تنظیم از فرامرز پایور

 

تصنیف هشتم: (سارنگ ابوعطا)، در موقعی که شاه مخلوع به تحریک روسها وارد گموش تپه شده بود (1328):

دل هوس سبزه و صحرا ندارد (ندارد)

میل به گلگشت و تماشا ندارد (ندارد)

تصنیف نهم: (افشاری)، وقتی که محمد علی میرزا شکست خورده فرار نمود و به روسیه برگشت (1329):

نه قدرت که با وی نشینم

نه طاقت که جز وی ببینم

تصنیف دهم: (دشتی)، در موقع اولتیماتم روس (1329) و بدبختی ایران و رفتن (شوشتری) از این مملکت:

ننگ آن خانه که مهمان زسر خوان برود

جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود

تصنیف یازدهم: (بیات زند)

منم که سرّ دل از سینه گوشزد کردم

به جز شکایت از دست بد، چه بد کردم؟

در همین دوران بود که تار هم بعد از میرزا حسینقلی چراغش تقریباً خاموش شد و با اینکه حالا معمولی ترین آلت موسیقی ایرانی است، از میان رفت.

کاسه تار بعد از او، زیبد

که در آن عنکبوت بندد تار

بدبختانه این روزها به واسطه باز شدن پای بعضی جوانان مقلد به اروپا موسیقی ایرانی دارد از مد می افتد. آقایان می گویند موسیقی ایرانی حزن انگیز است و حال آنکه در اروپا نیز اپراهای بزرگ اغلب غم انگیز هستند. اگر دقت شود آواز ایرانی طبیعی ترین آوازهاست. هر وقت از خواننده ای خواستیم تعریف کنیم می گوییم مثل بلبل چهچه می زند.

تصنیف دوازدهم: (ماهور):

بلبل شوریده فغان می کند

شکوه زآشوب جهان می کند

تصنیف سیزدهم: (دشتی) (1328):

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه ها زدست زمانه کردم

تصنیف چهاردهم: (افشاری) (1329) بعد از جدایی از دوست وفادار، استاد علی محمد معمار باشی، بین راه اصفهان و قم آن را ساخته ام:

از کفم رها شد قرار دل

نیست دست من اختیار دل

تصنیف پانزدهم: (حجاز)، در سال 1336 در موقع اقامت در استانبول به تاثیر جنگ ساخته شده است:

ترک چشمش از فتنه کرد راست

بین دو صد از این (خدا) فتنه فتنه خاست

تصنیف شانزدهم: (شور) (1336):

چه شورها که من بپا ز شاهناز می کنم

در شکایت از جهان به شاه باز می کنم

تصنیف هفدهم: (سه گاه) (1338):

بماندیم ما مستقل شد ارمنستان

زبر دست شد زیر دست زیر دستان

تصنیف هجدهم: (رهاب) (1338):

جان برخی آذربایجان باد

این مهد زر دشت مهد امان باد

تصنیف نوزدهم: (دشتی)، یک صباح در خیابان "پرا"ی استانبول، دختر پریشان زلف! عارف مبهوت! (1338):

شانه بر زلف پریشان زده ای به به به

دست بر منظره جان زده ای به به به

تصنیف بیستم: (بیات ترک) (1338):

رحم ای خدای دادگر کردی نکردی

ابقا به فرزند بشر کردی نکردی

تصنیف بیست و یکم: (افشاری) (تهران 1340):

امروز ای فرشته رحمت بلا شدی

خوشگل شدی قشنگ شدی دلربا شدی

عارف قزوینیتصنیف بیست و دوم: (دشتی) (تهران 1340):

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد

ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد

تصنیف بیست و سوم: (بیات اصفهان) (1341):

تا رخت مقید نقاب است

دل چو پیچه ات به پیچ و تاب است

تصنیف بیست و چهارم: (شور):

ای دست حق پشت و پناهت باز آ

چشم آرزومند نگاهت باز آ

تصنیف بیست و پنجم: (ابوعطا):

بهار دلکش رسید و دل به جان ما شد

از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

تصنیف بیست و ششم:

گو به ساقی کز ایاغی تر کن دماغی

زان شرابی که شب مانده باقی

تصنیف بیست و هفتم: (شوشتری)

باد صبا بر گل گذر کن

از حال گل ما را خبر کن

تصنیف بیست و هشتم:

ژیان هاف هافو شو هاف کن ببینم

برای هاف سینه صاف کن ببینم

تصنیف بیست و نهم:

باد خزانی زد ناگهانی کرد آنچه دانی

بر هم زد ایام نشاط و روزگار کامرانی

و اما معروف است که در این گشور از اساتید و برزگان علم و ادب و هنرمندان و رجال خدمتگزار بعد از مرگ قدردانی و احترام می کنند، از فقدانش ندبه و شیون راه انداخته متاثر می شوند و آرامگاهی مجلل برایش می سازند. اما عرف که مدتی در همدان ساکن بوده و در کنار شهر در کاشانه ای محقر می زیسته و بدرود زندگی گفته است، جنازه او را در اطاق کوچکی که متصل به اطاق مدفن بوعلی بود، جای دادند.

دو لت چند سال قبل می گفت می خواهیم برای بوعلی آرامگاهی که در خور شان و مقام حکیم دانشمند باشد بنا کنیم. اطراف محوطه بوعلی را شهرداری خریداری کرده و خراب نمود و در دنبال آن مدفن عارف بود، به نام بیم خطر خراب کرد و مصالح ساختمانی آن هم معلوم نشد چه شد و فقط اطاق مدفن بوعلی باقی ماند. در نتیجه قبر عارف نیز هم سطح محوطه و علامت قبر فقط یک سنگ قطور قرار گرفت و اگر کسی سابقه نداشت اصلاً نمی دانشت قبر کجاست.

عارف مبتکر تصنیفات وطنی بود و با آواز خیلی شیرین خود آن تصانیف را دلیرانه در نمایشهای عمومی خود می خواند و نواقص مملکت را خوب به مردم خاطر نشان می نمود.

دکتر بدیع درباره مرگ عارف می نویسد: " دوم بهمن 1312 خورشیدی ساعت 12 روح او به عالم معنا پرواز نمود و به زحمات زندگی او خاتمه داده شد. جنازه او در صندوقی قشنگ که از قبل تهیه شده بود گذاشته و با دسته های گل که از طرف عموم دوستان روی صندوق ریختند.، صبح یکشنبه در حالی که جلیله و روسأی ادارات حاضر بودند، به بقعه بوعلی سینا برده و به امانت گذاردیم."

عارف علاوه بر خدمات ملی که در دوره مشروطیت انجام داده خدمات بسیار گرانبها هم به ادبیات و موسیقی ایران کرده که فراموش شدنی نیست. او با همه دربدری و بی کسی در کشور خویش، علاقه به وطن او را وادار می کرد مانند طفلی که به دامان مادر پناه می برد در آغوش وطن بیافتد، و چون حایلی در بین می دید به خود نوید می داد که شاید خاک وطن بالاخره حاضر شود که او را در آغوش گیرد.

عارف از این دنیای پر از اندوه و محن که برای او و امثال او خیلی تنگ است رخت بربست، ولی نام پرافتخارش در دفتر وطن پرستان حقیقی جاوید و برجسته و مانا خواهد بود. براستی که وقتی نام عارف را می شنویم تنها باید فریاد برآوریم که:

دادف داد، عارف با داغ دل زاد

داد ای دل عارف با داغ دل زاد

(ه.الف.سایه)

و الحق که:

وحید عصر خودی، عارفا بدان امروز

که از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست

(عارف)

 

 

 

 

:مطلب مرتبط

عارف قزويني (قسمت اول)

 

 

:منبع

 [۱] مجله هنر موسیقی شماره 59 بهمن 1383

 

 ..........................................................................................................................................

            

         نسخه قابل چاپ

 

" محمد امین توتونچیان " -  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385  
موضوع: یادی از اساتید







 

فروشگاه صوتی تصویری چهارمضراببایگانی چهارمضرابآثار درخواستی شما


صفحه نخست      |       پست الكترونيك       |       آرشيو مطالب



Copyright (c) 2006 4Mezrab, all rights reserved - استفاده از مطالب چهارمضراب با ذکر نام سایت مجاز است